من و نی نیییییم

نی نیییییم

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

براي عزيز تر از جانم مينويسم و به اميد روزي كه لايق مادر شدن بشممممممم
faghat_a_a@yahoo.com

موضوعات

دوران تلخ انتظار

دوران شيرين مادر شدن

سه ماهه دوم بارداری

سه ماهه سوم

پیوند ها

خاله ندا

خاله الی

خاله نیلی مامان دوقلوها

خاله نرگسی

خاله الهام

خاله طیبه

خاله شادی

خاله زینب

خاله آتوسا

سیسمونی

خاله شیما

برچسب

به همین سادگی

بهار

خاله پریسا

مامان نی نی

مطالب اخير

عکس

افسرده

یک سال ونیم

آزمايش خون

عكس

......

اولين قدم

اولين ايستادن

واكسن يكسالگي

تولد يك سالگي

مریض شدن دختر نازم

هشت ماهگی

شش ماهگی

عکس

عکس

آنچه گذشت

بدترین لحظه زندگیم

8 روزگی

عکس ملینا

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 5 نفر
بازديدهاي ديروز : 2 نفر
بازدید هفته قبل : 42 نفر
كل بازديدها : 51784 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

وبلاگ و سایت" target="_blank" href="http://pichak.net">آمار سایت

عکس

موضوع :

چهارشنبه 19 شهريور 1393 |

افسرده

سلام عزیز دل مامان امیدوارم که همیشهههه خوب و خوش باشیییییییییییییییییی

دخترم خیلی دخترخوبی هستی عزیزم مامان خیلی دوست داره فدات شم

مامان خیلی حال خوب و خوشی نداره نمیدونم چرا مثل دیونه ها شدم یه جورایی افسردگی گرفتم هر چی میگذره میفهمم که چقدر تنها هستممممممممممم نمیدونم  اصلا چم هست یه دفعه اعصابم خورد میشه داد میزنم همین دیشب کلی داد زدم سرت زودم پشیمون میشدم  تو هم سری میگفتی نانی نانی ( نازی) و بوسم میکردی ولی دست خودم نبود دوست دارم بشینم گریه کنم نمیدونم چرا  چراااااااااااا

دختر عزیزم الان قشنگ شما همه کلماتو میگی فعلارو سر جاش به کار می بریالبته خیلی وقته که شروع کردی به گفتن ولی من الان وقت کردم بیام پیشت عزیزم به سین میگیفتی این کککککککککککه الان چند روزه که قشنگ سین میگی و سینا و سمانه و صبا رو قشنگ تلفظ میکنی مامان فدات شههههههههههههه چند روزه به بابا میگی باباش به منم میگی مامانش فدات بشمممممممممممممممممم من این نشون میده که خیلی از هم دور شدیم و بدهههههههههههههههههههههههههههه

اگنلو: النگو

 گربن: گردنبند

آکال: آشغال

دوتومنی: دنپایی

ده تومنی: اونیکی دنپاییت 

عرسک: عروسک

بیل: فیل

اکان: استکان

عزیزم دیگه یادم نمیاد سعی میکنم یادداشت کنم بعد بیام همرو بنویسم برات

 

موضوع :

دوشنبه 17 شهريور 1393 |

یک سال ونیم

سلام دختر عزيزم خوبي مامان جان

بعد از چند وقت اومدم برات يه چيزايي بنويسم  معذرت ميخوام كه دير به دير برات مينويسم چون شما بزرگ شدي شيطونيات بيشتر شده همه حواسم به شماست و سركارم كه يا كار دارم يا دارم درسامو ميخونممممممم اميدوارم كه از دستم ناراحت نباشي هم به دليل سركار رفتم  ( چون اصلا دوست نداري برم سر كار و هر وقت بهت ميگم مامان بهر سركار سريع ميگي نه نه نه )  و هم به دليل درس خوندنم چون موقع امتحانام خيلي اذيت شدي عزيزم و همش به خودم ميگفتم اين چه كاري بود كه كردمممممممممممممم خلاصه معذرت ميخوام ازت

دختر گلم بعد از آزمايشي كه دادي جوابو گرفتم و به دكتر نشون دادم يه مقدار كم خوب=نب داشتي و ويتامين دي بدنتم پايين بود و دكتر برات شربت آهن  و قرص فوليك نوشت كه الان تقريبا دو ماهه كه داري ميخوري اميد وارم كه زودي خوب شي عزيزم و يه شيشه خوردي يكي ديگه مونده اگه اين تموم شه ديگه لازم نيستبخوري ديگه از شر اين شربت آهن خلاص ميشيممممممممممممممم كه با خراب كردن دندونات رو اعصابمههههههههههه دندوناي جلوت سياه شده و يكيشم كاملا خراب شده اين چمد روز همش دارم خواباي بد ميبينم همش اعصابم خورده ميترسم  دندون دردت شروع بشه و كار به دندون كشيدن برسه كه اون موقع چون شما كوچولو هستي بايد بيهوشت كنند و من همش به اين چيزا فكر ميكنم  حسابي داغون شدممممممممممممممممم دكت رخودت ميگه براي اينه كه شبا شير ميخوري و گفته نبايد بهت شبا شير بدم ولي چه جوري وقتي شما شب چند بار از خواب بيدار ميشي و شير ميخواي من بهت ندم آخه با گريه هات چيكار كنم دلم طاقت نمياره و بهت ميدم عزيزمممممم

حالا برا يفردا وقت دكتر دندون پزشك گرفتم تا ببينم اون چي ميگهههههههههههههه ملينا جون خيلي دوست دارم  عزيزمممممممممم خيلي جيگر طلا شد ي و خيلي خودني شدي مامان فدات بشه كاش سركار نميرفتمو بيشتر برات وقت ميزاشتم الان چند روز گذشته از يك و سالو نيمت و ن هنوز وقت نكردم ببرم واكسنتو بزنم البته همش تقصي من نيست ها مركز بهداشت هم خيلي كلاس ميزاره

بگذريم عزيزمممممممممممممممممممم

شما الان  همش در حال خاله بازي هستي هي عروسكاتو برميداري ميبري  يه گوشه باهاشون بازي ميكني و با هاشون حرف ميزني نمي فهمم چي ميگي خيلي دوست داشتم ميفهميدم چي بهشون ميگي و چه ماماني هستي واي يه چند بار ديدم كه داري بهشون مي مي  ميدي اي خداااااااااااااااااا چقد راين بچه ها نازندددددددد

عزيزمممممممممممممممم دوباره ميام برات مينويسم الان كارم دارندددددددددد

موضوع :

دوشنبه 16 تير 1393 |

آزمايش خون

سلام عزيز دل مامان سال نوت مباركككككك اميدوارم كه هميشه خوب و خوش باشي عزيزمممم

 

دختر گلم دندونات همين طور داره پشت سر هم در مياد و شما هم همين طور داري درد ميكشي و عيد زياد بهت خوش نگذشت چون از روز اول همش تب داشتي و درد داشتي الهي مامان فدات بشههههه دخت نازم ولي الان خيلي بهتري ولي بازم دندونات درد داره ولي خدارو شكر ديگه تب نمي كني خلاصهههههه بيرت بگم كه بايد از شما تو يك سالگي آزمايش خون ميگرفتم ولي من دلم نيومد به خاطر همين نبردمت تا اينكه بالاخره 24/1/93 دلو زدم به دريا و گفتم ببرمت با كلي دلشوره و ترس و بالاخره رفتيمو آقا دكتر به خانمه گفت اون بگيره و اونم اومد كلي طول كشيد تا رگتو پيدا كنه و خلاصه دوتايي دست تورو گرفته بودند و توبا تعجب بهشون نگاه ميكردي و منم سفت تورو گرفته بودم خلاصه بالاخره رگتو پيدا كردو منم تند تند صلوات ميفرستادم و سوزنو كرد تو دستت خيلي برام جالب بود كه تو اصلا به روي خودت نياوردي و فقط يه تكوم كوچولو خوردي و اصلا گريه نكردي ما همين طور مونده بوديم تو هم فقط اون دوتارو نگاه ميكردي تا تموم بشه من مردمو زنده شدم و متعجب از اينكه چرااااااااااا تو گريه نكردي و خيلي خوشحال بودممممممممممم بعد آقا دكتر گفت چرا گريه نكرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانمه كه انگار از يك عمل جراحي قلب باز به قول بابا اومده بود بيرونننننننننننننننننننننننن خودشو گرفته بود فكر ميكرد اون كارش خيلي خوب بوده نمي دونست كه دختر من يه شير دخترررررررررررررررر بودهههههههههههه قربونش برمممممممممممممممممم ولي هنوز برام سوالههههههههههههه دختر نازممممممممممم اميدوارم كه جوابش خوببببببببب باشه عزيزممممممممممممم و صحيح  و سالمممممممممممممممممم باشي بوس بوسسسسسسسسسسسسسس

موضوع :

دوشنبه 25 فروردين 1393 |

عكس

سلام عزيزمممممممممم خوبي فدات شم دختر نازم بالاخره اومدم چندتا عكي بزارم براتتتتتتت حيف كه گوشيه خودم گم شده عكسايي كه خودم ازت انداخته بودم خيلي قشنگ تر بودند اين عكساي گوشيه بابا هستش اميدواررم كه خوشت بياد

عكس تولدت كه خونه خودمون گرفتيم با فاميل بابات

عكساي تولدت كه خونه ماماني گرفتيم با فاميلاي خودم

عكسي كه با سمانه و صدرا بچه هاي دايي ازت گرفتم

 

عكس 9 ماهگيت كه بردمت آتليه ازت انداختم

موضوع :

سه شنبه 6 اسفند 1392 |

......

سلام دختر نازممممممممممم ببخش كه كم برات مي نويسم هم وقت ندارم هم اعصاب ندارم هم دلم خيلي پره و خيلي گرفته  اگه تورو نداشتم و بغلت نميكردمو و نمي بوسيدمت تا حالا زنده نبودم و فقط به خاطر وجود تو عزيز دل مامان هست كه زنده ام

دخترممممممممم الان ديگه27/11/92 قشنگ براي خودت راه ميري و راه ميريييييييييييييي و دوست نداري يك لحظه بشيني الهي قربونت برممممممممممممممم خيلي دوستت دارم تمام زندگيه من اميدوارم كه هميشهههههه خوب و خوش باشيييييييييييي و عاقببت به خير بشي عزيزم و هيچ وقت تو زندگيت هيچ نگراني و دلواپسي نداشته باشي عزيز دل مامان  

دلم بد جور گرفته از دست بابات و خانوادش دارم ديونه مي شم هر چي با خودم تصميم ميگيرم ديگه بهشون فكر نكنم و اعصابمو الكي به خاطرشون خورد نكنم ولي نميزارن 24 ساعت دارن زنگ ميزنند روي مخم هستند هر روز يه چيزي مي خوان و يه چيزي ميگن خيلي دوست داشتم براي يه مدت برم جايي كه نه ببينمشون نه صداشونو بشنوم بعد مي خواستم ببينم مشكل من تو زندگي به جز اينا چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باباتم اصلا به حرفاي من اهميت نميدهههههههه همش ميگه خانوادمممممممممم تو كاري به رابطه ما نداشته باش ولي نميدونه كه داره زندگيمونو خراب ميكنه كاش چشماشو باز ميكرددددددددددددددددددددد

راستي دانشگاه هم قبول شدم ولي نمي دونم ميتونم بخونم يا نه آخه سركار ميامو تو خونه هم هيچ وقتي ندارم ميترسم از وقت تو بزنم منو ببخشششششششششش عزيزممممممم

 

موضوع :

يکشنبه 27 بهمن 1392 |

اولين قدم

سلام دختر نازم ديشب 27/10/92 عروسي عمه بزرگت بود و به سلامتي رفت خونه شوهررررررررررررر و هممون راحت شديمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

دخترم اين چند روز من خيلي اذيتت كردم همش ميزاشتمت پيش ماماني ميرفتم بيرون دنبال لباس و رنگ كردن مو و ... ولي تو مثل هميشه خيلي خانم بودي و اذيت نكردي مخصوصا شب عروسي كه خيلي عالي بودي و اصلا مامانو اذيت نكردي عاشقمممممممممممم عزيزمممممممممممممممممممممممم

خلاصهههههههههههههه بعد از تموم شدن عروسي برگشتيم خونه ماماني تا لباسامونو در بياريم مبعد بريم خونه خودمون كه شما داشتي براي خودت بازي ميكردي ما هم در مورد عروسي  حرف ميزديم يه دفعه ماماني گفت ملينارو ببيننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن ميخواد راه بره و يك قدم برداشتي و بعد قدم بعدي و ووووووووووووووووووووو برداشتي  وايييييييييييييييييي نميدوني چقدر خوشحال شدم عزيزممممممممم واييييييييييييييييييييييييييييي كلي حال كردم فكرشو بكن را بوفتي واييييييييييييييييييييي چقدر حال ميده هرجا ميرم دنبالم بياييييييييييييييي وايييييييييييييييي چه فضوليايييييييييييييييييييييييي كه نكنييييييييييييييييييي عزيزم قربونت برممممممممممممممممممممممممم مامانت عاشقتهههههههههههههههههههههه بوس بوسس

موضوع :

شنبه 28 دی 1392 |

اولين ايستادن

سلاممممممممممممممم دختر نازممممم واييييييييييييييييييي نميدوني چقدر خوشحالللللل شدممممممممم وقتي روز شنبه 21/10/92 از سركار اومدم خونه و ماماني اولين چيزي كه بهم گفت اين بود كه ملينا خودش واي ميستههههههههههههههه واييييييييييييييييييي باورم نميشددددددددددد آخه روز قبلش اصلا اين كارو نميكردي برام خيلي جالب و هيجان انگيز بودددددددددددددددددددددددد خيلي دوست دارم عزيزمممممممم

هركاري كردم كه پاشي وايسي اينكارو نكردي ولي بالاخره شب پاشودي برام و منم برات كلي دست زدم ماماني گفت از صبح هر وقت پاشده بودي برات دست مي زدند واي قيافت خيلي ديدني بود عزيزم نميدوني چه ذوقي مي كردي وقتي پاميشدي تا شب كه بخوابيم هي پا ميشدي و هي ما دست ميزديم يكبار كه حواسمون نبود شما پاشدي و ما يادمون نبود برات دست بزنيم اينقدر ا ا اااااااااااااااااااااااااااا كردي تا يادمون افتاد بابا بايد دست بزنيم براتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خيلي دوست دارم خيلي جيگري به خدااااااااااااااااااااااااااااااا عزيزم

موضوع :

شنبه 28 دی 1392 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد